جایی به اسم وبلاگ

کدام پل ،در کجای جهان ،شکسته است...؟!که هیچ کس به خانه اش نمیرسد ؟!!

جایی به اسم وبلاگ

کدام پل ،در کجای جهان ،شکسته است...؟!که هیچ کس به خانه اش نمیرسد ؟!!

دیوار شیشه ای ذهن ....

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .
اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
 
 
 
 
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن...
....
یا علی

من چرا میترسم ؟

 

در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

که نبودش پایان

با دلی خسته زدرد

غم تنهایی را می بینم

من چرا میترسم ؟

وبه خود می گویم

تو که تنها بودی

چه در آن تازه بهاری که هنوز

کودکی بیش نبودی

دوستت از بام پرید

دلت از غصه شکست

آسمان با تو گریست

و بهارت دی شد

و تو تنها ماندی

پس چرا میترسی؟

تو که با تنهایی روز وشب

همزادی

تو که با تنهایی عاقبت

خو کردی

هیچ داری تو بیاد؟

هر زمان بال گشودی

تا بپرواز درآیی

بال پرواز تو شکستند

پر پرواز تو بستند

وتوتنها ماندی

وهنوز تنهایی

پس چرا میترسی ؟

پس چرا میمانی؟

پس چه شد آن همه شوق پرواز؟

همه را خود کشتی....!

-------------------------------------------------------

یا علی 

سرنوشتم....!

به نام او که یادش غرور منه و عشقش همه امیدم ….

با این که بارون نیومده احساسم بارونیه …

امروز هم آسمون بغضشو نگه داشت و یه قطره هم اشک نریخت …

مثل من که نمیتونم بغضمو بشکنم و اون جوری که دوست دارم با صدای بلند گریه کنم ..!

آره گریه کنم واسه بدبختیام که نمیدونم آخرش چی میشه ….!؟

حالم خوب نیست اما …… شکر! .. چون بد تر از این که هست,نیست

آره واقعا آخرش چی میشه؟

به کجا میرسه … یا اصلا به آخر میرسه؟؟؟!

میدونی … همیشه حتی توی بچگی دوست داشتم بدونم چند سال دیگه چی میشه؟

خودم … زندگیم .. درسم .. پدرم .. مادرم … و….. آینده

میتونم بگم هنوزم این احساس توی من قوی ترین احساسه …

آره دقیقا حس آینده بینی توی من قوی ترین احساسه که میشه گفت بیشترین فکر منو مشغول میکنه!

همیشه احساسم این بوده که مثل یه برگی که از درخت می افته توی یه رودخونه بزرگ و با سرعت آب به پیش میره بدون این که بدون به کجا میره و چرا؟؟؟؟

 و دنبال یه سر نوشت میگرده که از این حرکت بی اراده نجاتش بده

مدام به همه چیز فکر میکنه که شاید بتونه یه جوری خودش سرنوشتشو بدست بگیره ….!

ولی از همه چیز میگذره یا بهتر بگم همه چیز از اون میگذره و هیچکس بهش نگاه نمیکنه

هیچ کس دلش به حال اون نمیسوزه تا از آب بگیرتش و خشکش کنه و بعد توی یه دستمال بذاره و ببره پیش خودش تا اون برگ هم یه کم واسه اولین بار توی زندگیش احساس خوشبختی کنه …

احساس کنه که واسه کسی مهمه و یکی دلش به حال اون سوخته و میخواد نگهش داره …

آره اینم گوشه ای از احساساتمه دیگه …..

میدونی خیلی از آینده میترسم … از سرنوشتم که نمیدونم منو تا کجای این عالم فانی میبره …

بعضی وقتا میشینم با خودم فکر میکنم که این چند روزه دنیا اصلا ارزش نداره آدم خودشو اینقدر عذاب بده

اصلا واسه چی اینقدر ذحمت بکشی و بعد بذاری و بری ..!!!

واسه همین رفتم از چند تا از اونایی که خیلی کار میکنن پرسیدم واسه چه اینقدر کار میکنن؟

آخه نه از نظر مالی احتیاج دارن نه از نظر اعتبار و.... چون همه چیز داشتن

میدونی چه جوابی گرفتم؟ جوابای خیلی جالبی گرفتم (حد اقل واسه خودم خیلی جالب بود!)

یکی از اونا که الآن فکر نکنم چند روزی بیشتر به پایان عمرش مونده باشه گفت از آینده میترسم!!!

یکی دیگه گفت به اون چیزی که میخواستم نرسیدم هنوز(تقریبا 70 سالشه!)

یکی دیگه گفت هرچی فکر میکنم میبینم هیچی ندارم(11 تا کارخانه سنگ و کاشی و... یه عالمه پول داره که من نمیدونم چه جوری اینارو میخواد خرج کنه!!!)

ولی از یکی که هنوز 28 سالشه پرسیدم:گفت از کارم لذت میبرم ...

شاید باورتون نشه ولی میگفت بهترین تفریح واسه من کارمه !!!

الآن هم چند تا شرکت بزرگ داره و ...... ثروت فراوان ولی اگه قیافشو ببینی اصلا نمیتونی بفهمی!

همه اینا رو گفتم که بگم:

واسه همین تصمیم گرفتم اون جوری که دوست دارم زندگی کنم تا از زندگی لذت ببرم

مهم نیست 20 سال زندگی کنیم یا 100 سال مهم اینه که خوب زندگی کنیم تا حداقل خودمون از زندگیمون راضی باشیم

یادمه یکی از استادامون میگفت اگه خواستی بدونی مردم دوستت دارن یا نه ببین خودت تا چه اندازه ذاتت رو دوست داری!

و از خدا همیشه میخوام که کمکم کنه که خوب زندگی کنم تا خودم ,خودمو دوست داشته باشم!

 

یا علی

..