خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 تیر ماه سال 1387

به نام کسی که بودنش من را کفایت است ....

یادش به خیر ....

اولین بار این شعر خدای غزل رو استاد ادبیاتمون با اون حس حرف زدن قشنگش واسم خوند ...

انگار با خوندن اون همه مصراع ها یکی یکی توی ذهن من حک میشدن !

.........

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست......

هرچه بود دیگه خواجه حافظ بزرگوار فرمود ..

یا علی

نیما

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387
سلام فاحشه! هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام! راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است! مگر هردو از یک تن نیست؟
مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش! تنت را حراج کن…
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان،
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی
نه از دین.
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه
....
نیما
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

 

دلم گرفته از تکرار

از روزهایی که

بی هیچ شب شدند

و شب هایی که

در کوچه پس کو چه های صبح

سر به خاک ساییدند

دلم گرفته از ازدحام غریبه ها

از او که نمی شنود

از او که لهجه ی شیرین نگاه را

هرگز نفهمید و رفت

دلم گرفته

نه از نبودن او

که از ماندن خود

من از سایه ی بی قرار خودم خسته ام

.....

نیما

پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387

 

 

به نام پایان بخش زمان ....

اولین ساعت های آخرروز ساله که دارم اینو مینویسم

چند ساله که دیگه مثل اون روزا منتظر عید نیستم .. نه که من فقط اینجوری باشم .. فکر میکنم بقیه هم همین جورین!

این روزا معمولا تنهایی رو همه ترجیح میدن!

خب بگذریم شب عیدی به چیزای خوب فکر کنیم

میدونی من هدیه رو خیلی دوست دارم .. هم دادن هدیه هم گرفتنش!

مثلا فکر کن یکی بهت یه دنیا پنجره باز هدیه بده!

یا یه دنیا پروانه آبی یا حتی یه قطره محبت از صمیم قلب ...

کاش همه هدیه ها از صمیم قلب بود تا این قدر قلبها واسه خاطر بعضی هدیه ها نرنجه!

باز بحث داره منحرف میشه !

میدونی سال 86 واسه من شاید بهترین سال زندگیم بوده!

بر عکس سال 85 که بدترین سال زندگیم بود با سالی که گذشت خیلی حال کردم

دقیقا سال پیش همین موقع ها بود که شب ها از سنگینیه بار غم و غصه خواب از چشمام رفته بود!

آخ که چه شبای بلندی بود .... و دردناک

ولی این شبها خدا رو شکر خیلی هوامو داشته خدا ...

همیشه ممنونشم

میدونم که نمیتونم کارش رو جبران کنم ولی کاش خودش کمک کنه قدرشو بدونم

ببین رفیق یه جمله هست که همیشه پشتوانه بزرگی واسه جنگیدن توی سختی ها بوده واسم

میدونم که تا حالا هزار بار دیدی و میدونی ولی ایندفه واسه خاطر من نه واسه خاطر خودت یه لحظه واقعا بهش فکر کن

هیچ وقت به خدا نگو که یه مشکل بزرگ داری چون اون خودش میدونه همیشه به مشکلاتت بگو که یه خدای بزرگ داری!

امید وارم سال خوبی باشه واسه همتون

به امید ظهورعدل

 

 

خیلی چاکریم خدا!

....

آخرین شب سال 86  تون به خیر

و مثل همیشه یا علی

 

 

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

به نام آغاز......

آخ که چقدر دلم هوای بارون کرده ... چقدر دلم واسش تنگ شده خدا

واسه حرفای تیزش که درست میخورد وسط خلوت خودم و خودش

آخ که چقدر دلم واسه آهنگش تنگ شده .. آره آهنگش

وقتی استاد قوامی میخونه

"تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی..... از آن بهشت پنهان دری نمیگشایی"

اشک چشمامو پر میکنه هروقت بهش گوش میدم.....

میدونی الآن چی میخوام؟!

الآن فقط یه آرزو دارم اونم ساحله!

آره امشب دلم فقط ساحل میخواد... قربونش برم خدا اینم ازم دریغ کرده!

 

 

بی خیال....

میدونی امشب دلم آرومیه نوای بارون رو می خواد

امشب چشمام بی خوابن و نم نم بارون تو چشمام

بارون برام یه خاطره هست .. خاطره میلا عشق

خاطره میلادی که تقدیر برای من نوشت

خاطره نداشتن همیشگی چشمای اون

خاطره نبودنش توی شبای سوت و کور

بارونی که هر نم نمش بوی گل و بهار میداد به مخمل سرخ گلای باغچه یه دنیا اعتبار میداد!

بارونی که با زدنش دنیا رو شستو شو میداد اما دل اون همیشه با یه چتر سیاه  رو میگرفت!

وقتی که بارون میباره یاد اونوباز دوباره برام تداعی میکنه

اشک رو تو چشمام میاره ...

دلم میخواد اون بدونه دلم براش بارونیه اما چه فایده اون که باز چتر سیاه رو میگیره!

دلم میخواد اون بدونه که دنیای بزرگتر ها مثل یه زندون میمونه!

بارون ببار رو شیشه ها پنجره تنها نمونه بزار صداتو بشنوه یاد تو یادش بمونه

بارون ببار تا بشکنه سکوت سرد این خونه این حال داغون منو جز تو آخه کی میدونه؟!

 

 

آخ که چقدر دلم میخواد زار بزنم دلم میخواد از روی هر چی پشت بومه بپرم!

یعنی میشه؟!

آخ کاش میشد آدم هزار بار بمیره!

کاش میشد ساعت نره ... پنجره از جا بپره...چراغها رو زمین باشن ...عینکها دودی نباشن ...!

کاش میشد هر چی دیوار بود خراب میشد جای همش پل میزدن

کاش میشد هیچ کس دل هیچ کسی رو خون نکنه بجاش یه دسته گل بده تا اونو آروم بکنه

آره کاش میشد ....

 

اما به قول بچه ها کاشکی رو کاشتن سبز نشد!

درست میگن کاشکی رو بکاری سیاه میشه سبز نمیشه!

...........

 یا علی